اللهم العن الجبت و الطاغوت
ای هیزم چرا روشن گشتی ؟! ای آتش چرا بر افروختی؟! ای آتش چرا زبانه کشیدی؟! ای آتش چرا سوزاندی؟! چرا...؟! چرا...؟! چرا...؟!
مگر دختر پیامبر مقامش بالا تر از مقام ابراهیم پیامبر نبود؟! اگر ابراهیم علیه السلام مقام نبوت را دارا بود، ولی خلقت او، نبوت او، و هر آنچه که داشت به یمن و برکت فاطمۀ زهرا سلام الله علیها بود!! مگر همو نبود که آرزو کرد از پیروان این خاندان باشد و خدای تعالی خواسته اش را پذیرفت و این مقام را به او داد و فرمود: ((و إنّ من شیعته لإبراهیم)).. پس چه شد ای آتش که بر ابراهیم سرد و سلامت شدی اما....؟؟!!
خدایا! چه کنم که هر زمان آتشی را شعله ور می بینم، آتش شعله کشیده در پشت دربِ بیت امامت در مدینه، و سپس خیمه های به آتش کشیدۀ یتیمان حسین را در کربلا بیاد می آورم و پس از آن...
بغض گلویم را می فشارد.. صدای تپش های قلبم را می شنوم.. پاهایم از حرکت می ایستند.. چشمانم به آتش خیره می شوند.. و با زبان بی زبانی آتش را مورد عتاب قرار می دهم: اگر آن پلیدان تو را روشن کردند، چرا تو خاموش نگشتی؟!
ماه صفر تمام شد اما عزاداری شیعیان و محبین اهل بیت علیهم السلام تمام نشده است!
این ایام (محسنیه) یاد آور هجوم ددمنشانۀ غاصبین به بیت ولایت و امامت است!!
آری چند روزی بیش، از شهادت پدر نگذشته بود. روز ها و شب ها به سختی سپری می شد. خورشید گریان طلوع می کرد و اندوهناک غروب می نمود..
همانانی که پدر یعنی رسول خدا صلی الله علیه و آله را کشتند. همانانی که مانع نوشتن وصیت شدند و در کنار بسترش آشوب بپا نموده نعره زنان گفتند: این مرد (رسول خدا) هذیان می گوید!! همانانی که سفارش های خدای تعالی و رسولش را در مورد اهل بیت فراموش کردند...خواستند تا تسلایی به بازماندگان دهند، خواستند یتیم نوازی کنند، خواستند مرهمی بر زخم دل های مجروح بگذارند.. اما چگونه؟ آنچنان که در خور شأن خودشان بود...
مقام خلافت را غصب نموده و خود بر آن تکیه زدند! فدک را که مِلک دختر پیامبر بود مصادره نمودند! و حالا آمده اند تا بزرگ مظلوم بعد از پیامبر را به مسجد برده و از او بیعت بگیرند!!!
در را محکم کوبیدند.. بزرگ بانوی زنان عالم پشت در آمد.. قلب های نازدانه های پیامبر به تندی می زند، نفس ها در گلو گره خورده بود. آخر این نازنینان از جد بزرگوارشان آنچه را که بعد از او می دیدند، شنیده بودند.
با کوبیده شدن آنچنانی درب منزل شهادت مادر را مجسم کردند. با برادر به دنیا نیامده وداع نمودند، همان برادری که پیامبر صلی الله علیه و آله نامش را محسن گذارده بود و چگونگی شهادتش را به اهل بیتش فرموده بود.
پشت درب منزل هیاهویی بپاشده! آخر مگر این همان منزلی نیست که جبرئیل امین با احترام اجازۀ ورود می گرفت؟! مگر همان منزلی نیست که میکائیل بدون اجازه وارد نمی شد؟! مگر...؟! مگر...؟! و مهمتر از همۀ این ها .. مگر همان منزلی نیست که حتی پیامبر صلی الله علیه و آله اذن ورود می خواست! مگر همان منزلی نیست که پیامبر ماهها بر ساکنین این منزل اینچنین درود می گفت: السلام علیکم یا أهل بیت النبوة...
آری درب همین منزل را طاغیان وحشیانه کوبیدند.. بانوی بزگ فاطمۀ زهرا سلام الله علیها فرمود: چه کسی است کوبندۀ در؟ فرستادۀ ابوبکر (قنفذ) گفت: به علی بگو به مسجد بیاید تا با ابوبکر بیعت کند!!
بانوی بزرگ فرمود: على، به امر رسول خدا مشغول جمع کردن قرآن است..
چند مرتبه این رفت و آمد ها تکرار شد، تا اینکه گروهی به سرکردگی عمر با انبان هایی از هیزم پشت در چوبی منزل امیر المؤمنین جمع شدند!! هیاهوی مردم بیش از پیش بود.. در کوبیده شد.. صدای نعره های عمر بود که فریاد میزد: در را باز کنید!!
بانوی بزرگ فرمود: ((مالنا و لک؟!)) ما را با تو چه کار؟ عمر گفت: در را باز کن وگرنه خانه را به آتش می کشم!!
جمعیت هنگامی که صدای بانو را از پشت در شنیدند متفرق شدند. آخر این صدای همان کسی بود که پیامبر صلی الله علیه و آله تا چند روز قبل مکرر فرموده بود: من آذاها فقد آذاني! ... هرکه او – فاطمه – را بیازارد مرا آزرده و هر که مرا بیازارد خدا را آزار داده و هرکه خدا را بیازارد همو او را در آتش با صورت بیفکند!! عده ای که ضمیرشان کاملاً به خواب نرفته بود از پشت در برگشتند. اما عمر و حزب شیطانی او باقی ماندند..
بانوی بزرگ به آنان اجازۀ ورود نداد. عمر لعنة الله علیه هیزم را برای روشن نمودن آماده کرد! مردم به او گفتند: ای أبا حفص! در این منزل فاطمه است! عمر با وقاحت کامل گفت: باشد!!!
عمر چندین سال سعی کرده بود حقیقت خود را پنهان سازد، زیرا اسلام او ظاهری بود و ایمانش حقیقتی نداشت و حالا بقول خودش – آنچنان که در نامه ای به معاویه نوشته بود – کینه های بدر و احد و حنین را نیز بیاد آورده بود!! و همۀ آن هار ا اگر نتوانست بر پیامبر آن طور که می خواست عملی کند، حالا همۀ آن ها را بر اهل بیت آن حضرت پیاده می کند..
این همان عمر است که قبل از اسلام ظاهری اش مست از شراب و حسد و حبّ لات و عزی و سینه ای مالامال از شرک و بت پرستی شمشیر از غلاف در آورده بر دروازه های مکه می رود و با زبان شرک آلوده اش فریاد می زند: حتماً محمد را می کشم!!!
اگر آن جا با حرارت شمشیر پیامبر و دین پیامبر را می خواست به قتل برساند.. اینجا با حرارت آتش و حرارت میخ در و مشت و لگد خود و غلاف شمشیر قنفذ و سیلی مغیره و... دخت پیامبر و میوۀ دلش محسن را به شهادت رساند!!!
نظّام دانشمند بکری می گوید: عمر در روز بیعت آن قدر به پهلوی فاطمه زد تا محسنش را سقط کرد، و فریاد می زد خانه را با هرکه در آن است به آتش بکشید!! و در آن خانه جز علی و فاطمه و فرزندان آنان کسی نبود...
درب منزل امیر المؤمنین به آتش کشیده شد!! عمر درب نیم سوخته را فشار داده وارد منزل شد. بانوی بزرگ برای حفظ حجاب به پشت در پناه برد. و عمر دید اکنون به آرزوی چندین ساله اش خواهد رسید.. آه.. قلم را تاب نوشتن نیست...

طنین نالۀ زهرا از بین در و دیوار به گوش رسید: ((یا أبتاه! یا رسول الله!))... و سپس فرمود: ((یا فضّة خذینی)) ای فضه! مرا دریاب... آری اینجا بود که محسن شش ماهه به شهادت رسید.. شهادتی همزمان با میلاد!!


ابن حجر عسقلانی در لسان المیزان می گوید: ((إنّ عمر رفس فاطمة حتی أسقطت بمحسن)) همانا عمر آنقدر با پای خود بر سینه و شکم فاطمه زد تا این که – فرزندش – محسن سقط شد...
کاش از مهدی بپرسم: ای امام منتقم!
مادرت زهرا چرا روی زمین افتاده است؟!
بهتر از هر کس تو میدانی که در دهلیز در
کار زهرا از چه با سقط جنین افتاده است؟!
عمر و بقیۀ اوباش که با او بودند با هیاهو پس از ضربه هایی که به دخت پیامبر زدند وحشیانه وارد حجرۀ امیر المؤمنین علیه السلام شدند. حضرت خروشان از جا برخاست، گریبان عمر را گرفت، او را بلند کرده و بر زمین زد، اما از آن جا که مأمور به صبر بود او را رها کرده فرمود: ((و الذي أکرم محمداً بالنبوة....)) ای پسر صهاک! سوگند به آن خدایی که محمد را به پیامبری برانگیخت، اگر بخاطر تسلیم در برابر مقدرات الهی و سفارش پیامبر نبود بر تو معلوم بود هرگز نمی توانستی وارد منزل من شوی!! در اینجا بود که حزب حاکم کافر و ظالم یقین نمود که آقا امیر المؤمنین مأمور به صبر است..
مأمورین به دستور عمر دست های علی را بسته و مظلومانه او را به سوی مسجد می کشیدند!!
دختر پیامبر که امامش را تنها دید!! با دستی به پهلوی شکسته، خود را به سختی از زمین بلند نمود و برای دفاع از همسر و امام زمانش شجاعانه پیش رفت اما تازیانه های قنفذ و سیلی مغیره و لگد های عمر و.... مانع از رسیدن بانو به مولایش شد!!!
آیا در مدینه مردی نبود که از بیت امامت دفاع کند؟! هنوز آب غسل پیامبر خشک نشده است، آیا فرمایشات پیامبر را به همین زودی فراموش کرده بودند؟! آیا آیۀ مودّت را در قرآن تلاوت نمی کردند؟! آیا...؟! آیا...؟! آیا...؟!
ای قلم بنویس ای تاریخ در خود ضبط کن
در میان کوچه یک تن یاور زهرا نشد!!!
آیا این همه ظلمی که به این خاندان شد بدون انتقام خواهد ماند؟ آیا ظلم هایی که تنها به جرم دوست داشتن این خاندان محبین و شیعیان متحمل می شوند بدون جواب است؟
نه چنین نیست.. خدای متعال روز انتقام را به تأخیر انداخت. اما روزی می آید که عالم از وجود هر پلیدی باید پاک شود و نیکان حکومت می کنند و مردم در آسایش بسر خواهند برد. و خود در کتابش فرموده: ((و سیعلم الذین ظلموا – آل محمد – أيّ منقلب ینقلبون و العاقبة للمتقین))
در آن روز – روز مهدی، روز فرج، روز حکومت حق، روز گرفته شدن انتقام مظلوم از ظالم – که منتقم آل محمد علیهم السلام می آید از او خواهیم پرسید: چرا بانوی زنان را کشتند؟ چرا شبانه به خاکش سپردند؟ چرا محسنش را کشتند؟ چرا محسن را پنهان به خاک سپردند؟ مرقد مادر و پسر را به ما بنشان... و او همۀ این پرسش ها را پاسخ خواهد داد و انتقام مادر مظلومه اش را خواهد گرفت.

بار الها! چشم ما را به جمال نورانی امام زمانت روشن بگردان. بار الها! قلب مارا به تشکیل حکومت اسلامی شاد بگردان. آمین رب العالمین. |