به نام خداوند بخشنده مهربان
توی این یادداشت میخوام یکی از معجزات اربابم اباالفضل رو بنویسم.
در کتاب کرامات العباسیه نوشته شده که شخصی اینطور نقل میکند :
در سفر کربلاییکه چند سال پیش مشرف شدم و شبها در ایوان طلا
حضرت سید الشهدا میخوابیدم و معمولا اول شب به زیارت حضرت
ابوالفضل میرفتم .
در یکی از شبها وارد صحن شدم و دیدم دو جوان با هم نزاعی میکنند
و در مقابل حرم به طوری که ضریح دیده میشد ایستاده اند.
یکی از آنها خواست چیزی بگوید که به زمین خورد و بی هوش افتاد.
دومی هم فرار کرد .مردم دور او جمع شدند و پیرمرد رییس قبیله را خبر
کردند .پرسید :وقتی به زمین افتاد کسی متوجه نشد که او چه میکرد ؟
من جلو رفتم و گفتم : او اشاره به قبر حضرت اباالفضل نمود و خواست
چیزی بگوید که دیگر نتوانست و بر زمین افتاد.پیرمرد گفت :او مورد غضب
حضرت ابوالفضل واقع شده است زیرا کبود و استخوانهایش خورد شده
است. او را به صحن سیدالشهدا ببرید که اگر راه نجاتی باشد آنجا خواهد
بود. دوستانش او را به صحن سید الشهدا بردند . دو شبانه روز در کنار
یکی از غرفه ها به حال اغما افتاده بود.شخصی که مورد غضب واقع شده
بیشتر از سه روز زنده نمیماند لذا در شب سوم من هم کنار او خوابیدم
و منتظر بودم که یا نجات پیدا کند و یا از دنیا برود .ناگاه دیدم تکانی خورد و
برخاست و نشست . افرادی که محافظ او بودند ٬از او پرسیدند :چه
میخواهی ؟گفت :ریسمان بیاورید و به پاهای من ببندید و مرا بطرف حرم
حضرت ابوالفضل (ع) بکشید .این کار را کردند .در بین راه نزدیک صحن
حضرت ابوالفضل (ع) درخواست کرد که فلان مبلغ را به فلانی بدهید
همان مقدار هم تصدق از طرف من به فقرا انفاق کنید. دوستانش تعهد
کردند که این عمل را انجام دهند . سپس از در صحن دستور داد ٬ریسمان
را به گردنش ببندند و با حال تذلل عجیبی وارد حرم کردند . وقتی وارد
ضریح حضرت ابوالفضل(ع) رسید کلماتی به زبان عربی گفت که خلاصه
اش اینست :آقا از تو توقع نبود که اینگونه آبروی مرا ببری ومرا در بین مردم
مفتضح نمایی .
در این موقع رییس قبیله رسید و او را بوسید و ابراز خوشحالی کرد.
مردم از اطرافش راکنده نمیشدند و نسبت به او که دوباره مورد لطف
حضرت ابوالفضل واقع شده بود ابراز علاقه مینمودند .من صبر کردم تا کاملا
دورش خلوت شد ٬باو گفتم :من از اول جریان تا پایان آن با تو بودم بعضی
از قسمتهای سرگذشت تو را نفهمیدم مایلم برایم تعریف کنی گفت :آن
جوان که با من وارد صحن شد مدتی از من مبلغی طلب داشت .آن شب
زیاد اصرار کرد که باید طلب مرا همین الان بپردازی من ناراحت شدم و باو
گفتم :از من طلبی نداری .گفت :به جان ابوالفضل (ع) قسم بخور من
بی حیایی کردم و خواستم قسم بخورم که دیگر نفهمیدم چه شد تا
امشب که درد و ناراحتی و فشار فوق العاده ای داشتم در همان عالم رویا
ملایکه را میدیدم که برای تشرف شخصی به حرم سید الشهدا (ع)
تشریفاتی قایل میشوند سوال کردم چه خبر است ؟یکی از آنها گفت
حضرت ابوالفضل (ع) به زیارت برادرش سید الشهدا (ع) میاید.من خود را
برای عذر خواهی آماده میکردم که دیدم حضرت ابوالفضل (ع) بالای سر
من ایستاده و با نوک پا به من میزند و می فرماید :
برخیز بدر خانه ای آمده ای که اگر جن و انس به آن متوسل شوند محروم
برنمی گردند .
از همان جا حالم خوب شد و امیدوارم دیگر اینگونه جسارت به مقام
حضرت ابوالفضل (ع) نکنم . |